وب نوشته‌ها

Monday, May 02, 2005

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای در آیم به در برند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به را بادیه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

سر که نه در پای عزیزان بود
بار گرانی است کشیدن به دوش
حیف بود مردن بی عاشقی
تا نفسی داری و نفسی بکوش
زهر بیاور که ز اجزای من
بانگ برآید به ارادت که نوش
از تو نپرسند درازای شب
آنکس داند که نخفتست دوش
هر که دلی دارد از انفاس او
می شنود تا به قیامت خروش