وب نوشته‌ها

Friday, January 28, 2005

گره گشاي

پیرمردی مفلس و برگشته بخت .. روزگاری داشت ناهموار و سخت
هم پسر هم دخترش بیمار بود .. هم بلای فقر و هم تیمار بود
این دوا میخواستی آن یک پزشک .. این غذایش آه بودی آن سرشک
این عسل میخواست آن یک شوربا .. این لحافش پاره بود آن یک قبا
روزها میرفت بر بازار و کوی .. نان طلب میکرد و میبرد آبروی
دست بر هر خودپرستی میگشود .. تا پشیزی بر پشیزی میفزود
هر امیری را روان میشد زپی .. تا مگر پیراهنی بخشد به وی
شب به سوی خانه می آمد زبون .. قالب از نیرو تهی دل پر ز خون
روز سائل بود و شب بیمار دار .. روز از مردم شب از خود شرمسار
صبحگاهی رفت و از اهل کرم .. کس ندادش نه پشیز و نه درم
از دری میرفت حیران بر دری .. رهنورد اما نه پائی نه سری
نا شمرده برزن و کوئی نماند .. دیگرش پای تکاپوئی نماند
درهمی در دست و در دامن نداشت .. ساز و برگ خانه برگشتن نداشت
رفت سوی آسیا هنگام شام .. گندمش بخشید دهقان یک دو جام
زد گره در دامن آن گندم فقیر .. شد روان و گفت کای حی قدیر
گر تو پیش آری به فضل خویش دست .. برگشائی هر گره کایام بست
چون کنم یا رب در این فصل شتا .. من علیل و کودکانم ناشتا
میخرید این گندم ار یک جای کس .. هم عسل زان میخریدم هم عدس
آن عدس در شوربا میریختم .. وان عسل با آب می آمیختم
درد اگر باشد یکی دارو یکی است .. جان فدای آنکه درد او یکی است
بس گره بگشوده ای از هر قبیل .. این گره را نیز بگشا ای جلیل
این دعا میکرد و می پیمود راه .. ناگه افتادش به پیش پا نگاه
دید گفتارش فساد انگیخته .. وان گره بگشوده گندم ریخته
بانگ بر زد کای خدای دادگر .. چون تو دانائی نمی داند مگر
سالها نرد خدائی باختی .. این گره را زان گره نشناختی
این چه کار است ای خدای شهر و ده .. فرقها بود این گره را زان گره
چون نمی بیند چو تو بیننده ای .. کاین گره را برگشاید بنده ای
تا که بر دست تو دادم کار را .. ناشتا بگذاشتی بیمار را
هر چه در غربال دیدی بیختی .. هم عسل هم شوربا را ریختی
من تو را کی گفتم ای یار عزیز .. کاین گره بگشای و گندم را بریز
ابلهی کردم که گفتم ای خدای .. گر توانی این گره را برگشای
آن گره را چون نیارستی گشود .. این گره بگشودنت دیگر چه بود
من خداوندی ندیدم زین نمط .. یک گره بگشودی و آن هم غلط
الغرض برگشت مسکین دردناک .. تا مگر برچیند آن گندم زخاک
چون برای جستجو خم کرد سر .. دید افتاده یکی همیان زر
سجده کرد و گفت کای رب ودود .. من چه دانستم تو را حکمت چه بود
هر بلائی کز تو آید رحمتی است .. هر که را فقری دهی آن دولتی است
تو بسی زاندیشه برتر بوده ای .. هر چه فرمان است خود فرموده ای
زان بتاریکی گذاری بنده را .. تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند .. تا که با لطف تو پیوندم زنند
گر کسی را از تو دردی شد نصیب .. هم سرانجامش تو گردیدی طبیب
هر که مسکین و پریشان تو بود .. خود نمی دانست و مهمان تو بود
رزق زان معنی ندادندم خسان .. تا تو را دانم پناه بیکسان
ناتوانی زان دهی بر تندرست .. تا بداند آنچه دارد زآن توست
زان به درها بردی این درویش را .. تا که بشناسد خدای خویش را
اندرین پستی قضایم زان فکند .. تا تو را جویم تو را خوانم بلند
من به مردم داشتم روی نیاز .. گر چه روز و شب در حق بود باز
من بسی دیدم خداوندان مال .. تو کریمی ای خدای ذوالجلال
بر در دونان چو افتادم ز پای .. هم تو دستم را گرفتی ای خدای
گندمم ریختی تا زر دهی .. رشته ام بردی که تا گوهر دهی
در تو پروین نیست فکر و عقل و هوش .. ورنه دیگ حق نمی افتد ز جوش

Tuesday, January 25, 2005

راه دوست

بس جور کشیدیم در این ره که بریدیم
المنت لله که به مقصود رسیدیم
طی شد الم فرقت برخاست غم از دل
با دوست نشستیم و می وصل چشیدیم
از علم یقین آمد و از هوش به آغوش
دیدیم عیان آنچه به گفتار شنیدیم
تا صاف شود عیش ز آلایش عصیان
با دوست یکی گشته سر مرگ بریدیم
بس عقده مشکل که در این راه گشودیم
بس گمشدگان را که به فریاد رسیدیم
با پای برفتند گروهی ره جنت
ما با پر عرفان به ره قدس پریدیم
بر وحدت حق فاش و نهان داد شهادت
تا ساغری از باده توحید چشیدیم
عرفان ولی را ز ره وحی گرفتیم
فرمان نبی را به دل و جان گرویدیم

Sunday, January 23, 2005


سبحان الله Posted by Hello

Saturday, January 22, 2005


Congratulation Posted by Hello

Thursday, January 20, 2005

بگشاییم چشم دل

...
جمله ذرات عالم در نهان
با تو می گویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم
با شما نامحرمان ما خامشیم
چون شما سوی جمادی می روید
محرم جان جمادان چون شوید
از جمادی عالم معنا روید
غلغل اجزای عالم بشوید
فاش تسبیح جمادات آیدت
وسوسه تأویلها نربایدت
...

Friday, January 07, 2005

How to live...


قرآن
  را    

زندگی

  باید کرد
. . .